مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية

318

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )

--> گويد : « مسعود يك صد كس از مردم أزد را به سالارى قره بن عمرو بن قيس همراه ابن زياد فرستاد كه أو را به شام رسانيدند . » يساف بن شريح يشكرى گويد : ابن زياد از بصره روان شد ، سپس گفت : « سواري شتر را خوش ندارم ، مرا برسم دارى بنشانيد . » گويد : قطيفه‌اى برخرى انداختم كه بر آن نشست ونزديك بود پايش روى زمين بكشد . يشكرى گويد : همچنان كه پيش روى من مىرفت ، خاموش ماند وخاموشيش طول كشيد ، با خودم گفتم : اين عبيداللَّه است كه تا ديروز أمير عراق بود واكنون بر خرى نشسته كه اگر از آن بيفتد ، آزار بيند . آن‌گاه گفتم : به خدا اگر به خواب باشد ، خوابش را به هم مىزنم . پس به أو نزديك شدم وگفتم : « خوابى ؟ » گفت : « نه . » گفتم : « پس چرا خاموش مانده‌اى ؟ » گفت : « با خويشتن سخن داشتم . » گفتم : « مىخواهى بگويم با خويشتن چه مىگفتى ؟ » گفت : « بگوى كه به خدا هوشيارى نكنى وصواب نگويى . » گفتمش : « مىگفتى : اى كاش حسين را نكشته بودم ! » گفت : « ديگر چه گفتم ؟ » گفتم : « مىگفتى : كاش كساني را كه كشتم ، نكشته بودم ! » گفت : « ديگر چه گفتم ؟ » گفتم : « مىگفتى : اى كاش بيضا را بنيان نكرده بودم ! » گفت : « ديگر چه گفتم ؟ » گفتم : « مىگفتى : اى كاش دهقانان را به كار نگرفته بودم ! » گفت : « ديگر چه گفتم ؟ » گفتم : « مىگفتى : اى كاش از آنچه بودم ، بخشنده‌تر بودم ! » گفت : « به خدا صواب نگفتى واز خطا خاموش نماندى . اما حسين سوى من آمده بود كه مرا بكشد وكشتن أو را بهتر از آن ديدم كه مرا بكشد . اما بيضا را من از عبداللَّه بن عثمان ثقفى خريدم ويزيد يك هزار هزار فرستاد كه بر آن خرج كردم ، اگر ماندم ، از آن كسان من است واگر هلاك شدم ، از خشونت‌ها كه در آن نكرده‌ام ، تأسف ندارم . اما به كار گرفتن دهقانان چنان بود كه عبد الرحمان بن أبي بكره وزاذان فروخ به نزد معاوية از من سعايت كرده بودند تا آن‌جا كه از پوست برنج نيز سخن آورده بودند وخراج عراق را به يك صد هزار هزار رسانيده بودند ، معاوية مرا مخير كرد كه تعهد كنم يا معزول شوم ، اما معزول شدن را خوش‌نداشتم . وچنان بود كه وقتي يكى از عربان را به‌كار مىگرفتم وكسرى داشت ، اگر به‌حسابش مىكشيدم يا از سران قومش يا از عشيره‌اش غرامت مىگرفتم ، مايهء زيانشان مىشدم واگر أو را وا مىگذاشتم ، مال